شامپو
آخ ؛ تو چشمام شامپو رفته .
آره ... شامپو رفته تو چشمام.
آخ ؛ تو چشمام شامپو رفته .
آره ... شامپو رفته تو چشمام.
* افطاری امشبت هم نشدم ، که تو "اللهم لک صمنا بخوانی" و لقمه لقمه تمامم کنی .
* چشم های تو برای خودشان یک پا تابستانــ نـد بانو !
این را وقتی می فهمم که تو نگام می کنی و من لحظه لحظه آب می شوم. عین آدم برفی ...
* چای امشبت هم نشدم ، که تو بسم الله بگویی و جرعه جرعه حلالم کنی.
* چشم های من رنگ چمنزااار می شوند، وقتی که تو پیراهن سبز می پوشی.
* گاهی دست هایم، حسرت آن قاب عکس روی دیوار را می خورند که صورت قشنگ تو را قاب کرده است. چشم هایم را می بندم و خیال تو را توی پرانتز خالی دست هام جای می دهم . به همین لطافت نزدیک!
* همه چیز که ترانه و غزل و بحر طویل عاشقانه نیست بانو ، گاهی همین جمله های مجرد هم –به قول تبسم- قدّ چهار سال عاشقی دل آدم را تکان می دهد.
* تیک تاک،تیک تاک،تیک تاک . . . نه، این صدای عقربه ی ساعت نیست. صدای دهان من است که دارم به ثانیه ها کمک می کنم زودتر بگذرند.
* وقتی که قرار به آمدن تو نباشد، هر قطره ی این سرم که می چکد ، هم صدا می شود با یک "آهِ" حسرت آلوده ی من . هر چه سرعت چکیدن قطره ها یواش تر ، ریتم آه های من هم ، عمیق تر !
بعد نوشت اول : به انتظار عیادت که دووووست می آید
خوشست بر دل رنجور عشق ب ی م ا ر ی . . .
بعد نوشت دوم : می توانید همه ی همه ی این ها را اس ام اس کنید به کسانی که دوستشان دارید . هر چند خدا "ارتباط رو در رو" را بیامرزد.
هق هق، امان شاعری ام را بریده است
آهوی بی قرار سرودم رمیده است
مرغِ شکسته بالِ تمامِ ترانه هام
از خانه ی گرفته ی من، پر کشیده است
نقـّاش، روی بوم شقایق دل مرا
با رنگ سرخ ، با قلم غم کشیده است
آن بی خبر که دوش به دلداری ام نشست
آیا کمی شراب غمم را چشیده است؟
دیگر رمق نمانده برای دلم عزیـــــــــز
ازآن زمان که قافیه ام ته کشیده است
باید دوباره شعر جدیدی شروع کرد
باید تمام قاعده ها را زد و شکست
بعد نوشت : فقط ، امیدوارم قاعده ای را که به هم زدم ، فهمیده باشید .
کسی هست که تا به حال
چک چک قطره های بنفش نورانی شعر را
از سرانگشتان پیر حضرت حافظ
به تماشا نشسته باشد؟
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت : ای عاشق دیرینه ی من؟ خوابت هست؟
. . .
این غزل به جان خودت ، به جان خودش ، عاقبت من را هلاک می کند . ها ، لام ، الف ، کاف ...هلاک! می فهمی یعنی چه ؟
دلم می خواهد ، که تا آخرین روز عمرم فراموش کنم فلان غزل برای فلان پادشاه سروده شده . دلم می خواهد خود خود تو را بنشانم مقابلم و انگار کنم خواجه ی مهربان شیراز ،همه ی همه ی شعرهاش را ، برای چشم های مهربان تر تو گفته است .
بعد نوشت اول :
می گویم: من بیت بیت ، با تسبیح تو ذکر می گویم . کافرِ به این عابدی ، کجای عالم پیدا می شود ؟!
می گوید : بتِ به این مقدسی ، کجاتر؟!
بعد نوشت دوم:
می گویم: من از عکس چشم های قهوه ای تو، ذره ذره شراب نوش می کنم، روزه دار به این گناه کاری ، کجای عالم پیدا می شود؟!
می گوید قهوه ی به این شیرینی، کجاتر؟!
بعد نوشت سوم :
می گویم: من لحظه ی افطار ، روزه ام را با حسرت لعل های تو باز می کنم. دیوانه به این خلّاقی، کجای عالم پیدا می شود؟!
می گوید خرمای به این حاضرجوابی، کجاتر؟!
مشق امشب : شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد ، به دیگران بدهند ...
سوگند به شب ! که تا خود صبح این شعر خانمان سوز را که ماه ها پیش ، همین فلفل نازنین خودمان ، برایم فرستاده بود ،با تسبیح تو تکرار می کنم . یا نه اصلا ، با صلوات شماری که زینب از مشهد برام خریده بود ... همان مشهدی که به خاطرش یک پنج شنبه ی کذایی را پیچاند و ما را میان پروژه های مضحک کلیشه ای بچه ها تنها گذاشت.
سوگند به ماه! که تا خود صبح به پای بیتی گریه می کنم ، که در سخت ترین و تلخ ترین ثانیه هام ، همین فلفل نازنین خودمان ...
سوگند به ابر! که امشب گرفت و نگذاشت چشم ما به جمال ستاره روشن شود . که منِ شاعرِ خواب آلوده ، شکسته ام .
به دیوان بادکرده ی خودم پوز خند می زنم ، به پست های طفلکیِ وبلاگم می خندم ، به حسینِ خفته یِ روی تختم غیطه می خورم ، به نور زننده ی صفحه ی مانیتور نگاه می کنم ، و تا خود صبح این شعر خانمان سوز را که ماه ها پیش ... هی فلفل ! تو با من چه می کنی؟
یک بار نگفتم آن دستمال کاغذی بیچاره را از جلوی چشم هام بردار ؟ اشک هام تحریک می شوند... خب گناه دارند این نازک نارنجی های بخت برگشته که یک قطره گریه هم حسابی خرد و خاک شیر شان می کند .
ببین نازنین ! بیا از چیز های دیگر حرف بزنیم . از ترانه ای که هنوز به دنیا نیامده و از بغضی که هنوز نشکسته است.
نه ، الآن وقتش نیست . خوابت می آید ، فردا صبح که پا شدی، من پشت میز دارم بیتی را که دکتر برایم تجویز کرده رو نویسی می کنم. خبرم کن تا بقیه اش را برات بگویم.
بعد نوشت: این یک تند نوشته ی همین جوری بود که هر چی بچلانیش هیچی ازش در نمی آید . پس هی ایراد نگیر به نافرمی اندام و چلاقی رفتار و چرندی کلماتش . این چیز ها را ، می فهمی که ؟!
گمان نکنم اما ... :(
در قرآن اسم بعضی پیامبران آمده است ؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم ،چه صالح و چه طالَح آمده است ... این صلحا عاشق حضرت باری هستند.اما حضرت حق ، بعضی را خودش هم عاشق است ...عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما ..خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد ، اسم معشوقـ ش را کسی بداند ... به او می گوید : رجل! همین ...مرد!...همین ... می فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی...جای دیگر می فرماید و جاء من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند ... هر دو از دور، از بیرون آبادی ، دوان دوان می آیند ...اما اسم شان را حضرت حق نمی آورد ... یکی می آید موسای نبی را نجات دهد ... قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می دهد ... دیگری هم قومی را از عذاب نجات می دهد ... اسمش چیست؟اسم شان چیست ؟نمی دانیم ... رجل است ...معشوق حضرت حق است ... اسم معشوق را که جار نمی زنند ... حضرت حق ، عاشق کسی اگر شد ، پنهانش می کند ... کاش پیش حضرت حق ، اسم نداشتیم ، اما مرد بودیم ... طوبا للغربا!
پای منبر همه می گویند : حق، حق !
مستمع اگر مستمع باشد ، به جای حق ، حق گفتن در میان هق هق گریه ی سید گلپا ، صدای قیدار،قیدار را می شنود ...
بخشی از رمان "قیدار"
ما هشت نفر بودیم . هشت تا دخترک قد و نیم قد که پنج شنبه ها با مامان های مان می آمدیم بیمارستان و گاهی تو " رختکن " ، گاهی تو " نمازخانه ی بیمارستان" و گاهی تو "اتاق عمل خواهران " تلپ می شدیم . به همین راحتی . آن روز ها ، تا قبل از این که مسوول اتاق عمل عوض شود و ورود بچه ها را ممنوع کند ، ما هشت نفر بودیم . هشت تا دخترک قد و نیم قد که پنج شنبه ها با مامان های مان می آمدیم بیمارستان و گاهی تو " رختکن " ، گاهی تو " نمازخانه ی بیمارستان" و گاهی تو "اتاق عمل خواهران " تلپ می شدیم . به همین راحتی !
-همه ی مان همین جا به دنیا آمدیم .
بعضی وقت ها پشت میز ناهار خوری می نشستیم و با هم نقاشی می کشیدیم . بعضی وقت ها با خودمان خمیر گل چینی و رنگ روغن می آوردیم و عروسک هایی را که راحله- راضیه از خانوم خشت زر یاد گرفته بودند، درست می کردیم . گاهی که تعداد عمل ها زیاد می شد و اتاق خلوت ، ما می افتادیم به جان قندهای مکعبی روی میز و بی خیال ، هر وجه شان را یک رنگ می کردیم !
گاهی شماره ی ماشین ها را یادداشت می کردیم و با هم قرار می گذاشتیم وقتی رسیدیم خانه بهشان زنگ بزنیم !
بزرگتر که شدیم و نوشتن یاد گرفتیم ، یک بند روی موکت های سبز بیمارستان ولو شدیم و اسم فامیل و یه نقطه – بی نقطه و چشمک بازی کردیم .
حوصله مان که سر می رفت از بیمارستان می زدیم بیرون و تو پارک و مهد کودک بغل بیمارستان بازی می کردیم . بعد دوباره بر می گشتیم بالا.
هیچ وقت هم با آسانسور نمی رفتیم ، مثل هشت تا وروجک از پله ها بالا پایین می پریدیم و قطاری-پشت سر هم- از رختکن وارد می شدیم ، راهرو را رد می کردیم و بی سر و صدا ، کاراگاه بازی در می آوردیم و با شیطنت بر می گشتیم سر جای اول مان . نباید تو راهرو ها می پلکیدیم . مثلا آن جا بیمارستان بود ، مهد کودک نبود که !
یک بار از کمد یکی از "خاله ها " ، روپوش گشاد و بلند پرستار ها را کش رفتیم و تن مان کردیم . بعد شروع کردیم رو پنجه ی پا راه رفتن ؛ که قدمان بلند به نظر برسد مثلا ! می خواستیم ادای بقیه ی پرستار ها را در بیاوریم . می خواستیم سر مسئول بوفه شیره بمالیم و ازش خرید کنیم .
ما هشت نفر بودیم . هشت تا دخترک قد و نیم قد که پنج شنبه ها با مامان های مان می آمدیم بیمارستان و گاهی تو " رختکن " ، گاهی تو " نمازخانه ی بیمارستان" و گاهی تو "اتاق عمل خواهران " تلپ می شدیم . به همین راحتی .
تا سوم دبستان ، مدرسه پنج شنبه ها تعطیل بود و ما می آمدیم بیمارستان . یواش یواش ، ما بزرگ شدیم. سوم دبستان را رد کردیم و دیگر نرفتیم بیمارستان . سال به سال و روز به روز ، تعدادمان کمتر و کمتر شد .
حالا دیگر هیچ کدام مان پنج شنبه ها تو اتاق عمل سر و صدا راه نمی اندازیم . دیگر رو قندها نقاشی نمی کشیم، خمیربازی نمی کنیم، شماره ماشین یادداشت نمی کنیم ،و حتی اگر هم بخواهیم مانتوی خاله ها را بپوشیم ، به تن مان زار نمی زند .
ما هشت نفر بودیم. هشت تا دخترک قد و نیم قد که پنج شنبه ها با مامان های مان می آمدیم بیمارستان و گاهی تو " رختکن " ، گاهی تو " نمازخانه ی بیمارستان" و گاهی تو "اتاق عمل خواهران " تلپ می شدیم . به همین راحتی .حالا ، یکی مان امسال فارغ التحصیل شده ،یکی دیگر رفته پیش دانشگاهی. دو تا ی مان ازدواج کرده اند . و کوچک ترین مان دارد می رود دوم راهنمایی .
ما هشت نفر بودیم .
*بعد نوشت اول : این آرامش خانمان سوز بی پدر ارزانی چشم های خودت !
من قدر یک پیاله هیجان می خواهم .
*بعد نوشت دوم : همیشه از تشابه لفظی " ماه عسل " و "ماحصل" در شگفت بوده ام .هر بار دقایقی را صرف آنالیز واژه ی شنیده شده می کنم و برای بار هزارم به روح مخترع خط دعا می فرستم .
*بعد نوشت سوم : حالم خوب نیست . دو پیام آخر صفحه ی پیام رسان- همه ی همه ی تنم را از وحشت می لرزاند. ظهر الفساد فی البر و البحر ... ای نفس ها به فدای کف نعلین شما ! اندکی تند قدم بردارید ... آه .
به پروانه سوگند ، من خسته ام
از این خانه ، کاشانه ، تن ... خسته ام
دلم را رها کن به دست نسیم
من از پرده و پیرهن، خسته ام
من از حافظ و سعدی و مولوی
من از نرگس مست زن، خسته ام
من از خال و خط و نگاه نگار
من از آهوان ختن خسته ام
من از بلبل مست و جام شراب
من از سروناز و چمن خسته ام
فراهم بکن خنجر و تیغ را
معطل نکن دِ بّزن .... خسته ام...
دو سال است در این قفس مرده ام
بسوزان مرا ... از کفن خسته ام
زمین گیرم ای آسمانی ترین !
مرا از زمینت بکن خسته ام
جراغِ خاموش ، پنجره ی باز ، مانیتور روشن ، پهلوی کبود ، دنده ی دردناک ، و من خسته ای که برای اشک هایم دست می خواهم، نه دست مال .
این بار با این غزل به استقبال شهر تو می آیم . فقط ، جان عزیزت ! بیت آخر را هر شب بعد هر نماز من ، حتی با همین تسبیح من ، سی و سه بار تکرار کن .به همان پروانه ی بیت اول سوگند ، فراموشی بد چیزی ست !