شمیم سبز
نوشته : وفات رسول اکرم (ص) . چه کنم با این پلک های سنگین ؟ با این نفس های سخت و این احوال خسته و غمگین؟ به ساقه می مانم ، ساقه را با تبر چه کار؟
خب ، این خودش یعنی آخر آخر مظلومیت .
یکی نیست بگوید آخر تقویم حسابی ! وفات کجا بود ؟ پیامبر ما شهید شد . مظلومانه هم شهید شد . پیامبر ما مظلوم بود .
آنقدر مظلوم که ... قلم و کاغذی هم نیاوردند برای نوشتن وصیت ، حتی !
بعد ، آمدند در خانه را زدند : علی را بگویید بیاید برای بیعت با خلیفه .
بعد هم همان ماجرای تلخ و شوم سقیفه .
پیامبر ما مظلوم بود .
آن قدر مظلوم که در خانه ی دختر داغدیده اش را به آتش کشیدند و نوه ی نیامده اش را کشتند. جانشین بر حقش را میان کوچه ها کشاندند . و یکی هم حتی از آن جماعت، به یاد آوری قصه ی غدیر برنخاست .
پیامبر ما مظلوم بود ....
آن قدر مظلوم ، که حالا بعد این همه سال باید تو تقویم ها بنویسند : وفات رسول اکرم .
بگذار گریه کنم به حال و روز منحنی احساس جوانم ، و به سپیدی گیسوان خشک شده ی روحم.
دست دراز کردم که کوزه ی خاطرات شیرینم را از رو طاقچه ی غبار گرفته بردارم ، یک دفعه ، افتاد . شکست. خرد شد و مثل آیینه منعکس شد تو همه ی همه ی اتاق . چه افتضاحی بود ، من همان جا نشستم و زدم زیر گریه ... بگذار گریه کنم .
ساقه را می شود ، با دست ، آهسته ، از خاک خوب دوست داشتنی اش جدا کرد . بعد با انگشت کمر نرمش را تا کرد.
ساقه را با تبر چه کار؟ یک ضربه ی تبر کافیست که لطافت ساقه را برای همیشه از نفس بیندازد . تمام .
آن وقت ساقه ی کوچک ، تا آخر آخر عمرش یک گوشه می افتد و صدای ناله های ضعیفش به گوش هیچ باغبانی نمی رسد .
بگذار گریه کنم .
کمر ساقه شکسته است ، چشم های ریشه خسته است ، و شیرازه ی گلبرگ ها گسسته است .
شعر مرده است ، دل افسرده است . دزد به لب هایم زده ، خنده هایم را برده است ... بگذار گریه کنم .
تنها تکیه گاه من !از تو به تو پناه می برم . با این دستهای خالی خالی.
| قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت |









