سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید

شمیم سبز

شرح ِ مکاشفاتِ یک قلمِ پنج ساله...

امید از حق نباید بریدن

    نظر

امید از حق نباید بریدن. امید سر راه ایمنی است. اگر در راه نمی‌روی باری سر راه نگاه دار. مگو که کژی‌ها کردم. تو راستی را پیش گیر. هیچ کژی نماند، راستی همچون عصای موسی است، آن کژی‌ها همچون سحرهاست، چون راستی بیاید همه را بخورد. اگر بدی کرده‌ای با خود کرده‌ای، جفای تو به وی کجا رسد؟

مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست/ بنگر که درآن کوه چه افزود و چه کاست؟(فیه ما فیه)

 

 

اگر بدی کرده‌ای با خود کرده‌ای، جفای تو به وی کجا رسد؟ هیچ جا. مداد را می‌گذارم توی جامدادی روی میز و فکر می‌کنم کاش زودتر میز تحریرم را می‌آوردم توی هال. هندزفری را توی گوشم محکم می‌کنم: سیدی، غیبتک نفت رقادی... توی مرکز تکیه دادم به دیوار و گفتم خدای من خدای غفار و مهربانی‌ست. حتی شبی که سه دقیقه در قیامت خوانده باشم. آقا مصطفا گفت من به خدای زهرا خانوم ایمان دارم. خندیدم. اما واقعیت آن بود که من مجبور بودم خدای بخشنده ای داشته باشم، من مجبور بودم چون دست‌هام از همه‌ی آدم‌های دور و برم خالی‌تر بود. چون بار روی دوشم از همه سنگین‌تر. اما امشب مولوی گفت... امید از حق نباید بریدن. امید از خدای کبوترها. خدای گنجشک‌ها. خدای جیک‌جیک. خدای پیشی ها! خدای چشم چشم، خدای آقا. خدای اولین و تازه ترین کلماتی که کوثر این روزها به زبان می آورد. آقا گفت امید. من خودم را بین خیل خوبان امیدوار جا می‌دهم امشب. من امشب که دراز کشیده ام با چشم‌های نیمه باز جلوی تلوزیون، امشب که دلم برای احیاهای مسجد امیر تنگ شده و برای حاج آقا علوی. من امشب با بغض‌های آماده ام فقط از تو خواستم مثل هر سال، مثل هر روز، مثل همیشه، که: هرچند ما بدیم تو ما را بدان مگیر... امید از حق نباید بریدن... مگو که کژی‌ها کردم... اگر کژی کرده ای همه با خود کرده ای، جفای تو به وی کجا رسد...

 

 

 

 

***

 

 


پس با ایشان در بازار هایشان رفت و آمد کند و در مجالسشان بر فرش‌های ایشان پا گزارد و ایشان او را نشناسند تا هنگامی که خداوند اذن دهد که خود را معرفی کند، چنان که یوسف چند روز با برادران خود چنین بود...

توی خیابان دنبال صورت تو می‌گردم... نگاهم پشت سر آدم‌هایی که شبیه تواند کش می‌آید...نگاهم پشت سر آدم‌هایی که شبیه تواند جاری می‌شود...نگاهم پشت سر آدم‌هایی که شبیه تواند می‌میرد    ...

تو اصلا چه شکلی هستی؟ ای مهدی فاطمه... 

 


شرمندگی

    نظر

بین خون و خاک غلت می‌زنم از شرم و عجز و عشق و اشتیاق... من را بغل کن زیبا... شرمندگی را قطره قطره از چشم‌های من پاک کن و بهار در صورتم بپاش...بهار در دهانم بدم... بهار در سینه‌ام بکار... مرا تازه کن... مرا برقصان... مرا بکش! ببین من دارم از شرمندگی این همه خوبی تو دق می‌کنم...


سفر

    نظر

چمدان وسط اتاق پهن است با یک خروار لباس و وسیله روش. هرچه که به ذهنمان رسیده پرت کرده‌ایم و فرار. من توی آشپزخانه نشسته‌ام ته‌مانده‌های نان را برای کبوترها ریز ریز می‌کنم، از‌ مامان یاد‌ گرفته‌ام. کبوترها می‌آیند پشت پنجره و سرک‌ می‌کشند داخل خانه. سرشان را کج می‌کنند و‌ با چشم‌های گرد غمگین‌شان هال ما را دید می‌زنند. من می‌گویم‌ سلام‌ بچه‌ها! و‌ اگر برایشان خرده‌ نان نریخته باشم از ‌خودم خجالت می‌کشم:«آخ بمیرم الهی!...» بچه‌ها را ناامید برگردانده‌ام.
من همینطور دارم نان برایشان خرد می‌کنم و آهنگ گوش می‌دهم و خیالم به دورترین و‌ دورترین جاها پر می‌کشد. به همه‌ی اتفاق‌هایی که‌ در 96 افتاد‌. به روزهایی که کربلا بودم و حرم و شکوه، حرم و عشق، حرم و زیبایی. آنجا که همه‌ی خواسته‌ها رنگ باخته بودند چون بزرگ‌ترین دارایی دنیا توی بغلت بود. به 96 فکر می‌کنم. به ادبیاتی که تابستان خواندم و خوردم و گوشت شد به روحم. به شعرهایی که قطره قطره نوش‌کردم و‌ سحرهایی که بیدار بودم و خوش گذشت. به ورزشی که ول کردم و مکه‌ی مامان و‌ مریضی بابا. به ضعیف‌ شدن و خجالتی شدن روز به روز خودم. به شاگردهای جدید و ‌مدرسه‌ی جدیدم. به کنکور حسین و بزرگ شدنش. به پیر شدنم، به لاغر شدنم. به رنگ‌ کردن موهام. به مدادرنگی پنجاه رنگی که برای مریم خریدم و دل خودم از‌ همه بیشتر برایش ضعف رفت. به کرم‌ روشن‌کننده‌ای که شب‌ها‌ زدم به صورتم و فکر کردم‌ آیا روزی که قرار است قیامت شود، صورت‌های ما آبرومند وروشن خواهند بود؟ یا شرمگین و تیره...
 به زلزله‌هایی که کشورم را و شهرم‌ را لرزاند فکر می‌کنم. به غزلی که وسط زلزله برای استادم فرستادم. به شعرهایی که امسال گفتم. به هزاران شعری که امسال نگفتم. به ریحانه‌ که یک دفعه وسط زندگی مجازیم ظهور کرد و من را هی برد به هزار سال پیش. به خواب‌هایی که‌ دیدم. به‌ دلشوره‌های مضحکی که پرت شد وسط شب‌ها و آیینه‌هام.
 توی آشپزخانه نشسته‌ام ته‌مانده‌های نان را برای کبوترها ریز ریز می‌کنم، از‌ مامان یاد‌ گرفته‌ام. کبوترها می‌آیند پشت پنجره و سرک‌ می‌کشند داخل خانه. سرشان را کج می‌کنند و‌ با چشم‌های گرد غمگین‌شان هال ما را دید می‌زنند. من می‌گویم‌ سلام‌ بچه‌ها! و‌ اگر برایشان خرده‌ نان نریخته باشم از ‌خودم خجالت می‌کشم:«آخ بمیرم الهی!...»و فکر می‌کنم که خدایا، دلت می‌آید ما، بچه‌های تو، هی بیاییم لب پنجره و حاجت‌های برآورده نشده‌یمان را دید بزنیم و... ناامیدانه پر بکشیم، برویم؟ دلت می‌آید خدا؟... نه! حتم‌ دارم که تو مهربان‌تر از این حرف‌هایی... ظرف‌ ما و ظرفیت ما را آنقدر بزرگ کن که همه‌ی آرزوهای کوچک و بزرگمان توش جا بگیرد... خدا، ما کبوترهای اندوهناک تو هستیم. کبوترهای چشم انتظار لب پنجره‌ی تو. و به‌ غیر از تو چه کسی هست که برای ما دانه بریزد؟ که آرزوهایمان را ریز ریز کند و‌ بگذارد دهان‌مان؟ خدا، ما کبوترهای تو هستیم، بچه‌های تو...


مداد رنگی

    نظر

همه‌ی آدم‌های توی خیابان و بی‌آرتی دارند به مدادرنگی‌های هزار رنگ من نگاه می‌کنند. من همه‌ش مواظبم که گم نشوند، جا نمانند یا کسی برشان ندارد و ببرد. مواظبم کسی آنها را ندزدد. چون توی این شهر خاکستری و خیابان‌های دودی، فقط مدادرنگی‌های منند که بوی هشت کتاب سهراب می‌دهند و مزه‌ی شاتوت. باید شبی چند رنگشان را تزریق کنم توی رگ‌هام که خون و زندگی در تنم جان بگیرد و برای خندیدن حال و انگیزه داشته باشم.
راستی تهران! یک روز ازت به خدا شکایت می‌برم. از خیابان‌هاییت که نگذاشت شفاف و روشن به ایمان و رنگین‌کمان و مرگ بیندیشیم. از هواییت که نگذاشت بوی خنک برهنگی را استشمام کنیم. از دروغ‌هایی که به ما گفتی و  ما فقط توانستیم به مدادهای رنگی و لاک‌های آبی و روسری‌های سبز پناه ببریم. از بدی و بدآهنگیت، آره از بدآهنگیت،
 تهران!


قرار نبود

    نظر

دارم از ترس و اضطراب و تردید، خون بالا می‌آورم و مرگ آغوش بلند آرامش را برای دلشوره‌هایم باز می‌کند و مرگ، و تصور مرگ افیون باشکوه و زیبایی ست ...
دیگر حتی غزل حتی عرفان حتی خطاطی مرا بلد نیست و تنهایی مرا بلد نیست و تو مرا بلد نیستی. دیگر حتی تو مرا بلد نیستی... باید هدایت بشوم و از درد به خودم بپیچم، باید فروغ بشوم و به ناامیدی خودم معتاد... باید مبادی قدیمیِ باران‌خورده‌ی توی کمد باشم... باید خودم را وسط خودنویس‌های خشک شده‌ی هزار سال پیش مومیایی کنم... قرار نبود من روز به روز ضعیف‌تر و ترسوتر بشوم... قرار نبود تنهایی اینجور هجوم بیاورد و تو نباشی...


ما بزرگ می شویم...

    نظر

با حسین نشسته‌ایم داریم از بلاد کفر و از نعمت‌هایی که دارند حرف می‌زنیم. از این‌که آمار روابط نامشروع‌شان خیلی بالاست ولی باران خوب می‌بارد و هوا خوب است و تکنولوژی در اوج.  نشسته‌ایم داریم به اسلام و مسلمین شبهه وارد می‌کنیم تند و تند، و‌ مامان که رد می‌شود بهمان چشم‌غره می‌رود. خودمان می‌دانیم می‌شود شبهه‌های مان را با مسائلی مثل املاء و استدراج یا هرچیز دیگری توجیه کرد، خودمان بلدیم. اما به هر حال حرف‌هایی ست که سر دلمان مانده و انگار یک‌باره مجال فوران یافته. حسین آخرش می‌گوید:« خب، همه‌ی این‌ها درست. باران و هوای خوب و تکنولوژی و همه‌چی دارن. ولی «ابی عبدالله» که ندارن. کربلا که ندارن. هیأت‌های هفتگی که ندارن... پس هیچ چی ندارن.» توی دلم قربانش‌می‌روم. به خاطر این‌که زده‌است توی خال! به خاطر این‌که ازین بهتر نمی‌توانستیم جواب خودمان را بدهیم. به خاطر این‌که... اصلا تو کی این همه بزرگ شدی؟


او می رود دامن کشان

    نظر

بی تو انگار رنگ باخته‌اند:
روسری‌های سبز روی سرم،
چشم‌هایی که از تو لبریزند،
جوهر و خودنویس دور و برم

شهر خاکستریست بعد از تو
 زلزله، بغض تلخ تهران است
جای خالیّ رفتنت هر روز
 بر تنم تیر می‌کشد، پسرم!

می روی روی دست اهل محل
قاب عکست به شهر می‌خندد
می‌رود روی دست اهل محل
پاره‌‌های شراره‌ی جگرم

بعد تو حال مادرت با هیچ
 غزل و قرص و روضه خوب نشد
رفتنت روضه‌ی مجسم بود
بعد تو خاک این جهان به سرم

مرگ در کربلا چه رنگی بود؟
مرگ در کربلا چه عطری داشت؟
کاش من هم درست مثل خودت
بی خداحافظی، رها... بپرم

 

_او می‌رود دامن‌کشان، من زهر تنهایی چشان...
#داغ‌هایی_که_کهنه_نمی‌شوند.


شعر

    نظر

به مرگ، آخر پروانه، تلخ می‌خندم
به اتفاق غریبی که می‌رسد از راه
به سوت و کور ترین لحظه های عمر خودم
به پیله‌های ترک خورده‌ی غرور و گناه

کجاست آتش عصیان زیر خاکستر
که بعد مرگم از آن سربرآورم پرشور
که بال و پر بزند بیت بیت اشعارم
دوباره زاده شود این پرنده‌ی گمراه

طنین وحشت و تنهایی و جدایی را
کنار گور غمینم به هم می‌آمیزم
تمام می‌شود آری، تمااام دغدغه‌ها
در آن دقیقه‌ی تلخ، آن دقیقه‌ی کوتاه

تمام ثانیه‌ها را به تو می‌اندیشم
به این که لحظه‌ی مردن مرا در آغوشت...
تمام ثانیه‌ها غرررق می‌شوم در تو
تمام ثانیه های مسیر دانشگاه

تمام ثانیه ها را به تو می‌اندیشم
به تو تلاقی ترس و شکوه و آرامش
به برگ آخر تقویمِ بی‌قراری‌هام
به اتفاق غریبی که می‌رسد از راه...


درد

    نظر

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد... اما قبول کن... برای دل‌های کوچک ما، این‌ غم‌ها بزرگ و سخت است...و ما خیلی صبوری می‌کنیم که هر دقیقه بغضمان را_مثل تیغ_ فرو می‌خوریم و ... درد دارد... د ر د.


صبر

    نظر

بالاخره که در و دیوارِ این مسجد به اشک‌ها و مناجات‌های تو شهادت می‌دن...
به آب و جارو کردنِ صبح جمعه‌ی تو.
حالا چند صباحی هم دل ما سوخته و مرده باشه... چه غم؟

 

اللهم افرغ علینا و علیهم صبرا.