سفارش تبلیغ
صبا

شرمندگی

بین خون و خاک غلت می‌زنم از شرم و عجز و عشق و اشتیاق... من را بغل کن زیبا... شرمندگی را قطره قطره از چشم‌های من پاک کن و بهار در صورتم بپاش...بهار در دهانم بدم... بهار در سینه‌ام بکار... مرا تازه کن... مرا برقصان... مرا بکش! ببین من دارم از شرمندگی این همه خوبی تو دق می‌کنم...



کلمات کلیدی :

سفر

چمدان وسط اتاق پهن است با یک خروار لباس و وسیله روش. هرچه که به ذهنمان رسیده پرت کرده‌ایم و فرار. من توی آشپزخانه نشسته‌ام ته‌مانده‌های نان را برای کبوترها ریز ریز می‌کنم، از‌ مامان یاد‌ گرفته‌ام. کبوترها می‌آیند پشت پنجره و سرک‌ می‌کشند داخل خانه. سرشان را کج می‌کنند و‌ با چشم‌های گرد غمگین‌شان هال ما را دید می‌زنند. من می‌گویم‌ سلام‌ بچه‌ها! و‌ اگر برایشان خرده‌ نان نریخته باشم از ‌خودم خجالت می‌کشم:«آخ بمیرم الهی!...» بچه‌ها را ناامید برگردانده‌ام.
من همینطور دارم نان برایشان خرد می‌کنم و آهنگ گوش می‌دهم و خیالم به دورترین و‌ دورترین جاها پر می‌کشد. به همه‌ی اتفاق‌هایی که‌ در 96 افتاد‌. به روزهایی که کربلا بودم و حرم و شکوه، حرم و عشق، حرم و زیبایی. آنجا که همه‌ی خواسته‌ها رنگ باخته بودند چون بزرگ‌ترین دارایی دنیا توی بغلت بود. به 96 فکر می‌کنم. به ادبیاتی که تابستان خواندم و خوردم و گوشت شد به روحم. به شعرهایی که قطره قطره نوش‌کردم و‌ سحرهایی که بیدار بودم و خوش گذشت. به ورزشی که ول کردم و مکه‌ی مامان و‌ مریضی بابا. به ضعیف‌ شدن و خجالتی شدن روز به روز خودم. به شاگردهای جدید و ‌مدرسه‌ی جدیدم. به کنکور حسین و بزرگ شدنش. به پیر شدنم، به لاغر شدنم. به رنگ‌ کردن موهام. به مدادرنگی پنجاه رنگی که برای مریم خریدم و دل خودم از‌ همه بیشتر برایش ضعف رفت. به کرم‌ روشن‌کننده‌ای که شب‌ها‌ زدم به صورتم و فکر کردم‌ آیا روزی که قرار است قیامت شود، صورت‌های ما آبرومند وروشن خواهند بود؟ یا شرمگین و تیره...
 به زلزله‌هایی که کشورم را و شهرم‌ را لرزاند فکر می‌کنم. به غزلی که وسط زلزله برای استادم فرستادم. به شعرهایی که امسال گفتم. به هزاران شعری که امسال نگفتم. به ریحانه‌ که یک دفعه وسط زندگی مجازیم ظهور کرد و من را هی برد به هزار سال پیش. به خواب‌هایی که‌ دیدم. به‌ دلشوره‌های مضحکی که پرت شد وسط شب‌ها و آیینه‌هام.
 توی آشپزخانه نشسته‌ام ته‌مانده‌های نان را برای کبوترها ریز ریز می‌کنم، از‌ مامان یاد‌ گرفته‌ام. کبوترها می‌آیند پشت پنجره و سرک‌ می‌کشند داخل خانه. سرشان را کج می‌کنند و‌ با چشم‌های گرد غمگین‌شان هال ما را دید می‌زنند. من می‌گویم‌ سلام‌ بچه‌ها! و‌ اگر برایشان خرده‌ نان نریخته باشم از ‌خودم خجالت می‌کشم:«آخ بمیرم الهی!...»و فکر می‌کنم که خدایا، دلت می‌آید ما، بچه‌های تو، هی بیاییم لب پنجره و حاجت‌های برآورده نشده‌یمان را دید بزنیم و... ناامیدانه پر بکشیم، برویم؟ دلت می‌آید خدا؟... نه! حتم‌ دارم که تو مهربان‌تر از این حرف‌هایی... ظرف‌ ما و ظرفیت ما را آنقدر بزرگ کن که همه‌ی آرزوهای کوچک و بزرگمان توش جا بگیرد... خدا، ما کبوترهای اندوهناک تو هستیم. کبوترهای چشم انتظار لب پنجره‌ی تو. و به‌ غیر از تو چه کسی هست که برای ما دانه بریزد؟ که آرزوهایمان را ریز ریز کند و‌ بگذارد دهان‌مان؟ خدا، ما کبوترهای تو هستیم، بچه‌های تو...



کلمات کلیدی :

مداد رنگی

همه‌ی آدم‌های توی خیابان و بی‌آرتی دارند به مدادرنگی‌های هزار رنگ من نگاه می‌کنند. من همه‌ش مواظبم که گم نشوند، جا نمانند یا کسی برشان ندارد و ببرد. مواظبم کسی آنها را ندزدد. چون توی این شهر خاکستری و خیابان‌های دودی، فقط مدادرنگی‌های منند که بوی هشت کتاب سهراب می‌دهند و مزه‌ی شاتوت. باید شبی چند رنگشان را تزریق کنم توی رگ‌هام که خون و زندگی در تنم جان بگیرد و برای خندیدن حال و انگیزه داشته باشم.
راستی تهران! یک روز ازت به خدا شکایت می‌برم. از خیابان‌هاییت که نگذاشت شفاف و روشن به ایمان و رنگین‌کمان و مرگ بیندیشیم. از هواییت که نگذاشت بوی خنک برهنگی را استشمام کنیم. از دروغ‌هایی که به ما گفتی و  ما فقط توانستیم به مدادهای رنگی و لاک‌های آبی و روسری‌های سبز پناه ببریم. از بدی و بدآهنگیت، آره از بدآهنگیت،
 تهران!



کلمات کلیدی :

قرار نبود

دارم از ترس و اضطراب و تردید، خون بالا می‌آورم و مرگ آغوش بلند آرامش را برای دلشوره‌هایم باز می‌کند و مرگ، و تصور مرگ افیون باشکوه و زیبایی ست ...
دیگر حتی غزل حتی عرفان حتی خطاطی مرا بلد نیست و تنهایی مرا بلد نیست و تو مرا بلد نیستی. دیگر حتی تو مرا بلد نیستی... باید هدایت بشوم و از درد به خودم بپیچم، باید فروغ بشوم و به ناامیدی خودم معتاد... باید مبادی قدیمیِ باران‌خورده‌ی توی کمد باشم... باید خودم را وسط خودنویس‌های خشک شده‌ی هزار سال پیش مومیایی کنم... قرار نبود من روز به روز ضعیف‌تر و ترسوتر بشوم... قرار نبود تنهایی اینجور هجوم بیاورد و تو نباشی...



کلمات کلیدی :

ما بزرگ می شویم...

با حسین نشسته‌ایم داریم از بلاد کفر و از نعمت‌هایی که دارند حرف می‌زنیم. از این‌که آمار روابط نامشروع‌شان خیلی بالاست ولی باران خوب می‌بارد و هوا خوب است و تکنولوژی در اوج.  نشسته‌ایم داریم به اسلام و مسلمین شبهه وارد می‌کنیم تند و تند، و‌ مامان که رد می‌شود بهمان چشم‌غره می‌رود. خودمان می‌دانیم می‌شود شبهه‌های مان را با مسائلی مثل املاء و استدراج یا هرچیز دیگری توجیه کرد، خودمان بلدیم. اما به هر حال حرف‌هایی ست که سر دلمان مانده و انگار یک‌باره مجال فوران یافته. حسین آخرش می‌گوید:« خب، همه‌ی این‌ها درست. باران و هوای خوب و تکنولوژی و همه‌چی دارن. ولی «ابی عبدالله» که ندارن. کربلا که ندارن. هیأت‌های هفتگی که ندارن... پس هیچ چی ندارن.» توی دلم قربانش‌می‌روم. به خاطر این‌که زده‌است توی خال! به خاطر این‌که ازین بهتر نمی‌توانستیم جواب خودمان را بدهیم. به خاطر این‌که... اصلا تو کی این همه بزرگ شدی؟



کلمات کلیدی :

او می رود دامن کشان

بی تو انگار رنگ باخته‌اند:
روسری‌های سبز روی سرم،
چشم‌هایی که از تو لبریزند،
جوهر و خودنویس دور و برم

شهر خاکستریست بعد از تو
 زلزله، بغض تلخ تهران است
جای خالیّ رفتنت هر روز
 بر تنم تیر می‌کشد، پسرم!

می روی روی دست اهل محل
قاب عکست به شهر می‌خندد
می‌رود روی دست اهل محل
پاره‌‌های شراره‌ی جگرم

بعد تو حال مادرت با هیچ
 غزل و قرص و روضه خوب نشد
رفتنت روضه‌ی مجسم بود
بعد تو خاک این جهان به سرم

مرگ در کربلا چه رنگی بود؟
مرگ در کربلا چه عطری داشت؟
کاش من هم درست مثل خودت
بی خداحافظی، رها... بپرم

 

_او می‌رود دامن‌کشان، من زهر تنهایی چشان...
#داغ‌هایی_که_کهنه_نمی‌شوند.



کلمات کلیدی :

شعر

به مرگ، آخر پروانه، تلخ می‌خندم
به اتفاق غریبی که می‌رسد از راه
به سوت و کور ترین لحظه های عمر خودم
به پیله‌های ترک خورده‌ی غرور و گناه

کجاست آتش عصیان زیر خاکستر
که بعد مرگم از آن سربرآورم پرشور
که بال و پر بزند بیت بیت اشعارم
دوباره زاده شود این پرنده‌ی گمراه

طنین وحشت و تنهایی و جدایی را
کنار گور غمینم به هم می‌آمیزم
تمام می‌شود آری، تمااام دغدغه‌ها
در آن دقیقه‌ی تلخ، آن دقیقه‌ی کوتاه

تمام ثانیه‌ها را به تو می‌اندیشم
به این که لحظه‌ی مردن مرا در آغوشت...
تمام ثانیه‌ها غرررق می‌شوم در تو
تمام ثانیه های مسیر دانشگاه

تمام ثانیه ها را به تو می‌اندیشم
به تو تلاقی ترس و شکوه و آرامش
به برگ آخر تقویمِ بی‌قراری‌هام
به اتفاق غریبی که می‌رسد از راه...



کلمات کلیدی :

درد

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد... اما قبول کن... برای دل‌های کوچک ما، این‌ غم‌ها بزرگ و سخت است...و ما خیلی صبوری می‌کنیم که هر دقیقه بغضمان را_مثل تیغ_ فرو می‌خوریم و ... درد دارد... د ر د.



کلمات کلیدی :

صبر

بالاخره که در و دیوارِ این مسجد به اشک‌ها و مناجات‌های تو شهادت می‌دن...
به آب و جارو کردنِ صبح جمعه‌ی تو.
حالا چند صباحی هم دل ما سوخته و مرده باشه... چه غم؟

 

اللهم افرغ علینا و علیهم صبرا.



کلمات کلیدی :

خیلی بدی

به پولی گفتم خیلی بدی. گفتم چقدر اذیتم کردی، چقدر اذیتم می‌کنی و خودت بی‌خبر و بی‌خیال مشغول زندگیتی! بی من. و هیچ حواست نیست که جای خالی من چقدر درد دارد. هیچ حواست نیست. وگرنه من آدمی بودم که می‌شد همه‌ی دغدغه‌های دنیا را با شعرها و انگشت‌هاش فراموش کرد. از خودم تعریف می‌کنم؟ باشد. تو که می‌دانی من از اولش هم مغرور بودم. شکایت‌هایی را که از تو دارم به آیینه و به پولی بیچاره می‌گویم. به پولی می‌گویم چون قد هزار سال خاطره‌ی مشترک داریم، چون روسری هردویمان شبیه هم است، چون باهم بزرگ شدیم و فکر می‌کنم هرچه قدر هم دور باشیم حرف‌های هم را خوب می‌فهمیم.
 عین بچه‌ها، عین برادلی چاکرزِ کلاس نگارش پا به زمین می‌کوبم و فریاد می‌زنم که ازت متنفرم! که خیلی بدی! که به جشن تولد نمی‌روم و تکلیف‌هام را انجام نمی‌دهم و درسم را نمی‌خوانم! می‌فهمی؟ پا می‌کوبم و فریاد می‌زنم.



کلمات کلیدی :
   1   2   3   4   5   >>   >