سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شمیم سبز

شمیم سبز


شروع کردم به خواندن :
دوای تلخ غمت را بریز در کامم
بزن به گردن من تیغ ...تا بیارامم.
بعد
چشم هایم را بستم و آرمیدنم را تصور کردم ...
 تلخِخودم   :
http://ebtekarerangi.parsiblog.com/Posts/228/%d8%aa%d9%84%d8%ae / 


نوشته شده در دوشنبه 25/2/91ساعت 10:34 صبح توسط هدی نظرات ( ) | |

حالم خوش است . دارم رو مقوا پشه های رنگ و وارنگ می کشم . پولی می دود و چند ثانیه یک بار هوار می زند : عزیزم ...!
سوم ب در چند قدمی من است .
اینجا راهنمایی است …
نمی نویسم ، می ترسم حال خوشم خراب شود .
بی خیال ، سوم ب در چند قدمی من است ....


        

فال می گیرم ، برای دل خودم :
اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید ، عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید.
عمر بگذشته...


نوشته شده در یکشنبه 17/2/91ساعت 5:4 عصر توسط هدی نظرات ( ) | |

هی به خودم قول می دهم دست بردارم از این عاشقانه های پی در پی .هی توبه می شکنم ، به اقتدای حضرت حافظ.
به کسان دیگری هم اقتدا می کنم . مثلا یعقوب امام گریه های من است . مثلا یوسف ، پیشوای دوری ها و دلتنگی های من.تمام دیشب را میان تخت و پنجره سعی کرده ام .تمام دیشب راداغ داغ و بی صدا هروله کرده ام .دلم داشت ازاین اشتیاق دور و نزدیک آتش می گرفت .می خوابیدم،می نشستم ،بر می خاستم، می خندیدم ، می گریستم، نفس نفس میزدم ...
خدا میداند که از دیشب تا خود امروز صبح چند بارشهید شده ام .چند بار بال بال زده ام و بعد با خیال خندیدن خورشید آرام گرفته ام .تمام دیشب رامیان هوهوی بادنگران سوسوی شمع بوده ام .با تن تبدار ودل تبدار تربه سرودن محزون ترین ترانه ی عمرم نشسته ام و برای خستگی های عمرشانزده ساله ام شعرگفته ام . برای درد بی نوشداروی خودم روضه خوانده ام و تنهاتنها گریسته ام .یواش ،آهنگ عاشقانه ی عربی زمزمه کرده ام و باهاش زار زارباریده ام .
اتاق سرد بود ، من خسته، آسمان تاریک .
تو بگو،من این همه تاریکی را چه کنم؟
آرزوی صبح دارد لحظه لحظه هلاکم می کند و نگران شمع معطر لطیف نوزاد  خودم هستم.
قرار بود شب های دوری و دلتنگی بیاییم به چشم های ماه نگاه کنیم که نگاههای دلتنگ مان تو نگاه ماه به هم گره بخورد .کور باد چشم های من ! مرده باد همه ی افکار من ! لال باد زبان نوشته های من !
می نشینم زانو بغل می گیرم و به یاد تلنگری که بر سینه ام کوفته اند ، دوباره دق می کنم . دوباره میگریم و دوباره،می میرم.
آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او
گو نگاهی کن که پیش چشم رعنا میرمت...


بعد نوشت: از بین شعرهای گذشته ی خودم ، شعری رامی کشم بیرون که بوی قیامت دیشب را میدهد . ...بی خیال ، اصلا حوصله ی تایپ کردن نیست.


نوشته شده در چهارشنبه 13/2/91ساعت 12:43 عصر توسط هدی نظرات ( ) | |

هوس کردم ام عین قدیما قلم رنگی را فرو کنم تو لیوان آب .بعد به تماشای رقص رنگها بنشینم و هی زیر لب شعر "سایه ها"ی فروغ را زمزمه کنم . هی !


شب به روی جاده نمناک
سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که می لغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یگدیگر بنرمی پیش می رانند


شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطرآگین
اشکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های ما ... 


لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
ز جدائی ها و از پیوستگی هاشان
جسم های خسته ما در رکود خویش
ندگی را شکل می بخشند


شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
«زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟»
«یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»

____________________________________
بعد نوشت : این بار چندم است که قلمم را به هوای نوشتن می گذارم رو کاغذ؟ تو بگو . خسته شدم.خسته شدم از این هم اشتیاق به نوشتن که از زنگ مشاوره دارد تو همه ی همه ی تن و سر و صورتم شعله می کشد و اما ، مجالی نیست . یاد یکی از شعر های خودم افتادم که توش "مجال"داشت . یادم نمی آید چه بود و کجا بود . فقط مجالش را به یاد دارم . بی خیال ، خسته ام . خسته به اندازه ی صدای دکلمه ی لطیف عاشقانه ای که دارم گوش می دهم . بیا دوباره ، بیا دوباره نازنین ! و در کام من قطره قطره عصاره ی معطر خواب را بچکان . قطره اش تلخ نباشد لطفا . شیرین باشد . قد خنده های خودت .


نوشته شده در دوشنبه 14/1/91ساعت 4:14 عصر توسط هدی نظرات ( ) | |

نه ، پرس و جو مکن.حالم خوب است. همین دمدمه های صبح ستاره ای به دیدن دریا آمده بود. می گفت ملائک مغموم ماه را به خواب دیده اند، که خبر از مسافری گمشده می گرفت .
باران می آید . باران می آید و ما تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم.
کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ریرا . چرا باید از پس پیراهنی سپید هی بی صدا و بی  سایه بمیریم؟ هی همین دل بی قرار من ری را... کاش این همه آدمی تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند . ریرا ...ریرا، تنها تکرار نام توست که می گویدم دیدگانت خواهران بارانند . سرانجام باورت می کنند . باید این کوچه نشینان ساده بدانند که جرم باد ربودن باغ های رویا نبوده است . گریه نکن ریرا . راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است . دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم ...


 اسپیکر را خاموش می کنم ، تا برای بار هزارم و هزارم مجبور به گوش دادن این عاشقانه ی ری را نباشم  و هی به دلنشینی آهنگ اسم ری را حسودی نکنم .اسمی که معناش را نمی دانم .
دوست دارم شعر را دوباره و سه باره و صد باره بخوانم و مدام ، جای همه ی ری را هایش، زهرا بگذارم :  کاش نامه را به خط گریه می نوشتم زهرا. چرا باید از پس پیراهنی سپید هی بی صدا و بی  سایه بمیریم؟ هی همین دل بی قرار من زهرا... کاش این همه آدمی تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند . زهرا...زهرا،تنها تکرار نام توست که می گویدم دیدگانت خواهران بارانند . سرانجام باورت می کنند . باید این کوچه نشینان ساده بدانند که جرم باد ربودن باغ های رویا نبوده است . گریه نکن زهرا! راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است . دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم ...
هه ! به خوش خیالی خودم می خندم . باور کن ، دوست دارم بنشینم و به همین زبان لطیف هفت ساله ، پاسخ نامه را هم بدهم . حالا هی شاعر بیچاره ! برو برای ری را بنویس . شرط می بندم جواب یکی از شعرهایت را حتی، نداده است . حتی!


سردم می شود . ته گلوم درد می کند . غر می زنم . دلم نمی خواهد باز سرما خورده شلمچه باشم . ساعت چهار و بیست و هفت دقیقه ی صبح است . هوا تاریک تاریک . مدتهاست صبح ها تاریک است . مدت هاست شب است . مدت هاست خورشید ما خیال طلوع ندارد . فکر می کنی من چرا هی سرما می خورم ؟مدتهاست خورشید ما هوای پرده دری ندارد . مدتهاست ...
به قول پست روزنگار :"شب من کی می میرد ؟  خورشید من کی می آید ؟ صبح من کی می شود ؟" بیا بگذریم ...


با ماژیک آبی حاشیه ی برگه ی نظر خواهی نشریه می نویسم :
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود 
به هر درش که بخوانند بی خبر نرود....
  آآآآآآآه می کشم . به همین بلندی .زیر لب می گویم : خوشا ...
طمع در آن لب شیرین نکردم ری را ، ولی چگونه مگس از پی شکر نرود؟
یواشکی عشق می کنم که غزل حافظ را اینقدر هنرمندانه تحریف کردم . ادامه می دهم :
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری ، وفای خاطر من از سرت بدر نرود ...

این بیت را هر بار می خوانم ، بغضم می گیرد . تصویر یک جفت چشم نگران می آید جلوی چشمم ، که ملتمسانه می گویند : وفای خاطر من ... از سرت به در نرود :(          طفلکی!

می لرزم . انگار راستی راستی سرما خورده ام باز . خب خورشید من ؟ چرا بر نمی گردی ؟
نکند دلت می خواهد نگاه من را بارونی ببینی ؟ بیا ... این هم بارون. بگو که دوباره اردیبهشت ، به دیدنم می آیی...


 پ ن : راهی نورم ، باز ! خداحافظ .


نوشته شده در دوشنبه 7/1/91ساعت 4:52 صبح توسط هدی نظرات ( ) | |

می دوم وسط حیاط .باد خنک می پیچد لای موهایم . نفس های عمیق می کشم. دست هایم را باز می کنم و صورتم را می گیرم رو به باران . می چرخم و می چرخم . خیس می شوم و خیس می شوم .می خندم و می خندم.
بعد می نشینم گوشه ی حیاط ، به تماشای بارون ! حیاط یواش یواش تار می شود و من آرام آرام خوابم می برد .
بیدار که می شوم می بینم... وای!تو آمده ای ،روم پتو انداخته ای ،رفته ای .


می بینی؟ تو دوباره آمدی لیلی ؛ و من خواب بودم باز.
این قصه تمام نمی شود . من همیشه خوابم . من همیشه خوابم لیلی . این قصه تمام نمی شود . من همیشه خوابم . خوابم من همیشه .همیشه من خوابم . همیشه من خوابم . همیشه من خوابم .همیشه من خواب.خواب.خواب.خواب.
لیلی!من می دانم، عاشقی که زیر باران هم خوابش ببرد ، عاشق نیست. نگو گریه نکن ،گریه هام با بارون قاطی می شود،کسی نمی فهمد.
من می دانم .


نوشته شده در چهارشنبه 2/1/91ساعت 12:40 صبح توسط هدی نظرات ( ) | |

قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت