سفارش تبلیغ
صبا

شمیم سبز

شرح ِ مکاشفاتِ یک قلمِ پنج ساله...

می ترسم

    نظر


آه ای خدای مهربان، ما را با چه چیزی امتحان خواهی کرد؟... من می‌ترسم...


آه ای خدای مهربان، عاقبت کار ما چه شکلی خواهد بود؟ با شکوه و زیبا؟ یا شرمگین و خالی و سرافکنده؟... من می‌ترسم...


کی دوباره؟

    نظر

آخ مهربان... دارم از درد، از اندوه، از گریه، از دلتنگی به خودم می‌پیچم. می‌خواهم خروار خروار بغض فروخورده بالا بیاورم. هی وسط جمع، هی میان شهر، هی توی اتوبوس، وسط کلاس، یاد تو می‌افتم و دلتنگیِ تیزِ تلنبار شده‌ی توی گلوم را قورت می‌دهم و فکر می‌کنم که آغوش زیبای تو کی دوباره منِ کوچک را در برخواهد گرفت. آخ که تو چقدر زیبا بودی، خانه‌ی تو زیبا بود، هوای تو زیبا بود،  آآخ زیبا! من همه‌ی نعمت‌های خوب دنیا را با تو عوض نمی‌کنم، «داشتن تو» بزرگ‌ترین نعمت خداست. دلم در اقیانوس مهربانی تو جامانده و ای بزرگ‌ترین نعمت خدا! مواظبش باش و پیش خودت نگهش دار که توی این دنیای بد، میان این همه اشتباه و دود و تاریکی گم نشود. آخ مهربان... کی دوباره زمان گریه و آغوش و فریاد فرا می‌رسد؟


کربلا

    نظر

رسیده‌ایم کربلا. من دوبار رفته‌ام حرم و برگشته‌ام. حالا می‌دانم قتلگاه و تل چه شکلی‌ست. می‌دانم شش گوشه و خیمه‌گاه چه شکلی‌ست. حالم حال قبض است. بقیه رفته‌اند خرید، من نرفته‌ام. حالش را نداشتم. همه‌ی دعاها و خواسته‌هایی که توی ذهنم لیست کرده بودم، اینجا رنگ باخته‌اند. می‌گویم: جان جهان نماست ضمیر منیر دوست/ اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت‌ست... و همه‌ی بغض‌های عالم توی گلویم می‌ترکند. می‌دانی؟ این را بهت نخواهم گفت، اما اینجا همه‌ش یاد تو بوده‌ام حسین. انگار تو گوشه گوشه‌ی حرم نشسته‌ای، انگار تو پا به پای من راه آمده‌ای و با صدای قشنگت برایم روضه خوانده‌ای. من با شعرهای تو می‌بارم و دلم نمی‌آید نگاهم را از در و دیوار حرم بکَنم، حتا اگر برای خواندن مفاتیح کوچکم باشد...حسین! راستش من هم این چند وقت عین خودت داغدار بودم. درد در حنجره‌ام آوار شده بود و تا اینجا نگهش داشتم که از چشم‌هام نشت نکند... راستی از رفیقت بپرس مرگ بعد زیارت چه رنگی ست؟ بپرس مردن مقابل نگاه ارباب چه مزه‌ای دارد؟ بپرس آقا خود خودش آمده استقبال؟ بپرس لحظه‌ی جان دادن آمده دستش را بگیرد؟ بپرس شب اول قبر، میان آن همه وحشت و ترس،  آمده کنارش؟ بغلش کرده؟ چی گفته؟ گفته خوش آمدی مسافر اربعین من؟! گفته خوش آمدی جوان دلسوخته‌ی من؟ بپرس چی گفته...
بپرس اصلا، چه‌جوری آقا را زیارت کرده که به همین زودی نگاهش کردند؟ به همین زودی دستش را گرفتند؟ به همین زودی... بپرس نگاه آقا چه شکلی‌ست؟ بپرس لبخند امام چه عطری دارد؟ بپرس مرگ چه رنگی‌ست‌، حسین؟!


آبان 96

    نظر


.
پاهای یخ‌کرده‌ام را زیر پتو قایم می‌کنم. لباس‌ها دارند توی ماشین چرخ می‌خورند و من دارم نقاشی مهمان هنرمند کلاسم را نگاه می‌کنم. این منم. درحالی‌که رو سکوی کلاس بچه‌های ریاضی راه می‌روم و حافظ و دکتر و سینما را مقایسه می‌کنم! و حواسم نیست که یکی دارد ته کلاس طرح تصویر مرا نقاشی می‌کند.
هی نقاش کوچک کلاس پنج‌شنبه، که یک تکه از روز تولد مرا می‌کَنی و با خودت می‌بری! من، چی شد که به اینجا رسیدم؟ کِی فکر می‌کردم جشن تولد 22سالگیم را بچه‌ها سر کلاس با ادا اصول‌های مخصوص خود برگزار کنند؟
 من همیشه خیال می‌کردم 19سالگی، یا نهایتا 21سالگی، آخر دنیاست. اوج بزرگ شدن و پختگی من، و بلندترین و دورترین تصویری که از جوانی خودم داشتم. فکر می‌کردم بعدش دیگر همه‌چیز تمام می‌شود. همه‌ی چالش‌ها و خیال‌پردازی‌ها و دغدغه‌ها. همه‌ی دل‌مشغولی‌ها و هیاهوها و غم‌ها. چرا تصویر جوانیم این‌شکلی بود؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم دلم نمی‌خواست آستانه‌ی 22سالگیم را در بحران گریه و وحشت و تحیر دست و پا بزنم، دلم می‌خواست عاقل و آرام باشم. عاقل و آرام و به هدف رسیده.
می‌دانی... امروز داشتم می‌گفتم که خیلی زود«_پیش از آن‌که فکر کنی_اتفاق می‌افتد.» همه‌ی مان می‌میریم و برزخ طولانی‌ و بلندی از راه خواهد رسید که دغدغه‌های امروز در برابرش بی‌ارزش و ناچیزند. داشتم می‌گفتم همه‌ی این کلمات، همه‌ی این جملات، همه‌ی این دویدن‌ها، سگ دو زدن‌ها، استدلال‌ها و بالاپایین کردن‌ها، یک روز، قد چشم برهم زدنی طول کشیده‌اند. ببین! آدم‌های قدیم دارند پیر می‌شوند و آدم‌های جدید به دنیا می‌آیند و این وسط، به غیر از عشق که چند صباحی آب خنک بر صورت عالم پاشیده، چه اتفاق جذاب و ماندگاری افتاده است؟ هیچ. داریم دور خودمان می‌چرخیم و می‌چرخیم و می‌چرخیم و این سرگیجه قرار نیست هیچ وقت تمام بشود، چه در یازده آبان 22سالگی، چه در یازده آبان 52سالگی...ببین! من از گردش هزارباره‌ی این زمین خاکستری می‌ترسم. من هرچه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر می‌ترسم... و فقط دلم می‌خواست که در روز تولدم، یکی مرا ازین ترس و تردید تمام ناشدنی نجات می‌داد. یکی مرا نجات می‌داد ازین تردید و ترسِ تمام ناشدنی.

 


باید

    نظر

باید بنشینم پشت این میز قهوه‌ای و جمع و جور، و هزار بار بنویسم دلم برای آن لحظه‌ها تنگ شده. دلم برای آن لحظه‌های خوش الهام و خواب و کابوس و بی‌هوشی و جنون و تنهایی تنگ شده. برای بیداری‌های خنک و دلهره‌آور و عجیب بین الطلوعین که معجونی از خط و شعر و هنر و عشق توی قلب من می‌جوشید و من با انگشت‌های کوچکم می‌نوشتم و کیف می‌کردم و می‌خواستم از آن همه خوشی و غمِ آمیخته در هم بمیرم. از آن همه خوشی و غمِ مسحور کننده‌.

 


ای آن‌چنان لحظه‌ها، از کجایید؟...


کاشفی

    نظر


سوره مبارکه بقره آیه 17.
مثلهم کمثل الذی استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم وترکهم فی ظلمات لا یبصرون
آنان [= منافقان‌] همانند کسی هستند که آتشی افروخته (تا در بیابان تاریک، راه خود را پیدا کند)، ولی هنگامی که آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانی می‌فرستد و) آن را خاموش می‌کند؛ و در تاریکیهای وحشتناکی که چشم کار نمی‌کند، آنها را رها می‌سازد.


[In reply to من می نویسم، پس هستم...]
کلاس آروم کاشفی... شاید فوران اطلاعات درش نباشه... اما حقایقی بر من کشف می‌شه...
نفس ِحق...نفسِ حق...


این روزها، این لحظه ها

    نظر

این سمت تخت، نزدیک پنجره هوا سردتر است انگار. مرتضا سرما خورده و من دلم درد می‌کند و خانه بوی آشنای پاییز و مریضی می‌دهد. بوی پرتقال و لیموشیرین. بوی دستگاه آبمیوه‌گیری. بوی کلداستاپ بزرگسالان، که پیر شدن‌مان را به رخ مان می‌کشد و من بیشتر زیر پتو فرو می‌روم. این سمت تخت هوا سردتر است انگار. و راحت‌تر می‌شود باور کرد پاییز رسیده و من دلم برای لباس‌های بافتنیم تنگ شده بود و دلم برای شعر تنگ شده بود و دلم برای تو تنگ شده بود و، این سمت پنجره هوا سردتر است.


نگویم.

    نظر

نگویم چه خوابی دیدم. نگویم سرم را گذاشته بودم روی سینه‌ی معطرت و داشت از در و دیوار آبی خوابم غزل حافظ چکه می‌کرد. نگویم همه‌ی حس‌های خوب جوانی جمع شده بود توی گلوی من و من سعی می‌کردم که مثل بغض قورتش بدهم و اشکم روی لباس بی‌رنگ تو نریزد. نگویم...


حالم شبیه حال کتک خورده ها...

    نظر

دراز کشیده ام و سردرد دویده توی پیشانی و پشت چشم‌ها و نگذاشته که بخوابم. بی‌حال، مغموم، بی،رمق،له.
حالم شبیه حال کتک خورده‌ها شده‌ست/ حالم شبیه حال کتک خورده‌ها بد است
مقتل تمام می‌شود و در تحیرم/ مقتل تمام می‌شود و غصه می‌خورم...
دلم بدجور تنگ است. دلم می‌خواست تو هم همین کنج نشسته بودی و همین‌جا، گوشه‌ی همین هیأت، من سرم را می گذاشتم رو پات و خواب، دور من و چادرم می‌پیچید و این قصه‌ی بیست و یک ساله همین‌جا ختم به خیر می‌شد.