سفارش تبلیغ
صبا

شمیم سبز

شرح ِ مکاشفاتِ یک قلمِ پنج ساله...

ناامیدی

    نظر

مبهوت و بی‌حوصله‌ترم،
از زنی که بچه‌اش مرده به دنیا آمده،
و شعری را آبستنم
که‌ به‌ دنیا نمی‌آید

 وانت رو به رو دارد
گل‌های مراسم خاکسپاری مرا با خودش می‌برد
و در پیچ کوچه ناپدید می‌شود

آن وقت من
با بیست و دو پاییز زردی که روی دوشم سنگینی می‌کنند
می‌روم که بغض‌های فروخورده‌ی زمین را بالا بیاورم...


برای شهید حججی

    نظر

«هنوز»
هنوز عشق و عرفان در پیچ و خم کوچه‌های زمان، به موازات مجنون جریان دارد. هنوز خون درد در گلوگاه پروانه‌ها می‌جوشد. هنوز شمشیر غم او در حماسی‌ترین سکانس‌های جهان می‌رقصد و آواز:«هر که شد کشته‌ی او نیک سرانجام افتاد»، سر می‌دهد.
هنوز، وقتی شهر در خوض یلعبون خودش فرو می‌رود و چشم‌ها، می‌رود که به بی حیایی و دریدگی عادت کنند، وقتی بوی تعفن گناه دارد در منافذ زندگی‌های تکراری مان جان می‌گیرد و عادت و بی دردی روی فرش خانه‌هایمان نشت می‌کند، در همین بزنگاه‌های حساس ِ غرق شدن، یکی از فرزندان حسین سر و جان فدا می‌کند که عطر خدا را به یاد شامه‌های مرده‌ی شهر بیاورد.

«اما بعد »
فالمتقون، فیها هم اهل الفضایل، منطقهم الصواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشیهم التواضع، غضوا ابصارهم عمّا حرّم الله علیهم، و وقفوا اسماعهم علی العلم النافع لهم، نُزِّلت انفسهم فی البلاء کالّتی نُزِّلت فی الرّخاء.
و اگر نبود اجلی که بر آن‌ها مقدر شده، لم‌تستقرُّ ارواحهم طرفة عین، شوقاً الی الصواب، و خوفاً من العقاب.
عَظُمَ الخالق فی انفسهم فصغر مادونه فی اعینهم.
پس آن‌ها و بهشت: کمن قد رَآها. فهم فیها مُنَعَّمون.
و آن‌ها و دوزخ: کمن قد رَآها. فهم فیها معذّبون.
قلوبهم محزونه، و شرورهم مامونه، و اجسادهم نحیفه... ، و حاجاتهم خفیفه، و انفسهم عفیفه.
صبروا ایاماً قصیره اعقبتهم راحه طویله: تجاره مربحه یَسَّرها لهم ربَّهم. دنیا آن‌ها را می‌خواست اما آن‌ها دنیا را نخواستند. می‌خواست آن‌ها را اسیر خود گرداند، اما آن‌ها با فدا کردن جان، خویش را آزاد ساختند.
اما شب‌ها... فصافُّونَ أقدامَهُم تَالِینَ لِأجزاءِ القُرآن، یُرَتِّلُونها ترتیلًا، یُحَزِّنون به أَنفُسَهُم و یَستَثِیرون به دَوَاءَ دَائِهِم، فإِذا مَرُّوا بِآیةٍ فِیهَا تَشْوِیق، رَکَنُوا إِلَیهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَت نُفُوسُهُم إِلَیْهَا شَوْقاً وَ ظَنّوا أَنَّها نُصبَ أَعیُنِهِم و إذا مَرُّوا بِآیَةٍ فِیها تَخْوِیف، أَصغَوا إِلَیها مَسَامِعَ قُلُوبِهِم و ظَنّوا أَنَّ زَفیرَ جَهَنَّم وَ شَهیقَها فی أُصُول آذَانِهم.
فَهُم حَانُون عَلَى أَوسَاطِهِم، مُفْتَرِشُونَ لِجِباهِهِم و أَکُفِّهِم و رُکَبِهِم و أَطرَافِ أَقدَامِهِم یَطلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِی فَکَاکِ رِقابِهِم.
و اما روزها... فحُلَمَاء عُلَماء،  أَبْرَارٌ أَتْقِیَاء، گویی که خوف آنان را چون تیرِ تراشیده لاغر کرده است... یَنظُرُ إِلَیهِمُ النَّاظِرُ فَیَحسَبُهُم مَرْضَى وَ مَا بِالقَومِ مِن مَرَض وَ یَقُولُ لقد خولِطوا، و لقد خَالَطَهُم أَمرٌ عظیم، لا یَرضونَ مِن أَعمالهمُ الْقَلیلَ وَ لَا یَستَکثِرونَ الکَثِیرَ، فَهُم لِأَنفُسهم مُتَّهِمُون،  و من أَعمالهم مُشفِقُون، إذا زُکِّیَ أَحَد منهم خَافَ ممَّا یُقَالُ لَهُ فَیَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفسی من غَیری و رَبِّی أَعلَمُ بی منِّی بنَفسِی، اللهم لَا تُؤاخِذنی بما یقولون و اجعَلنِی أَفضَلَ مِمَّا یَظُنُّون و اغفر لی ما لا یَعلَمُون...

«چشم‌هایش»
به ماهی‌ها مسیر سرخ دریا را نشان می‌داد
جوانی که شبیه کربلا... لب‌تشنه جان می‌داد
نگاهش، آن نگاه نافذ آرام بی تشویش
نگاهی که خبر از ماجرایی ماورای آسمان می‌داد
نگاهش حجت حق بود و حق با دست های خود
به دست مردم سرگشته‌ی آخر زمان می‌داد
نگاه آمیزه‌ای از عشق و اندوه و صلابت بود
که در تصویر هم حتی دل ما را تکان می‌داد
که با تفسیر نفس مطمئنه... ارجعی... والفجر... عاشورا
بهانه دست خیل مردم مرثیه خوان می داد ...


قبض

    نظر

من و چادرم فرو رفته‌ایم در صندلی سیاه تاکسی و بوی دود گرفته‌ایم. فکرهای منفی و به قول مولانا لگد کوب خیال هجوم می‌آورند سمت من و من کنج بداخلاقی و سکوت و غم و اخم خودم کز می‌کنم.
حالم چه‌طور خوب می‌شود؟

دوش آب خنک؟ شربت گلاب؟ پهن شدن روی فرش خانه و زیر باد کولر؟ لازانیایی که هنوز درستش نکرده‌ام؟
همه‌ی این‌ها مسکن‌های موقتی خوبی‌ هستند. اما بعدش دوباره یادم می‌آید و دوباره اخم و غم عالم روی سرم هوار می‌شود و «در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین» فکر می‌کنم که «نجات دهنده در گور خفته‌ست».
و به بچه‌ماهی‌های کبود نیچه لعنت می‌فرستم.


آفت

    نظر

همیشه آرزو داشتم قبل از این‌که شعر و قلم و فکر و نگاهم آفت‌زده‌ی تکرار شود، بمیرم. آفتِ تکرارِ خود، تکرار در خود.
شاید برای همین عاشق او شده‌ بودم. چون صفحه‌ی وبلاگ سوخته‌اش، چند تا پست کوتاه بیشتر نداشت و دیر به دیر می‌نوشت. اصلا دوست داشت که دیر به دیر بنویسد.

اما همان چند پست کوتاه...

 

 

 

 

 

 

بیایید هنرمندها را در نقطه‌ی اوج بکشیم، قبل از آنکه فرود بیایند.


برای زهرا.ع

    نظر

یک معصومیت و نگرانی‌ای توی چشم‌ها و ابروهای برنداشته‌اش موج می‌زند که یاد نوجوانی خودم می‌افتم. از اینکه به تنگ بودن دهان و میان معشوق غش غش می‌خندد و از غزلیات سعدی ذوق می‌کند و با درآوردن وزن سماعی کیفور می‌شود، یاد نوجوانی خودم می‌افتم. از اینکه نشسته برای دوست‌هاش از شمس تبریزی گفته و از شوق بال درآورده... یاد نوجوانی خودم می‌افتم!
راستی چه‌طور می‌توانم این‌همه آرام و جدی، با ضربان قلب یکنواخت پشت میز بنشینم و حافظ بخوانم؟ روزگار چه‌طور من را به اینجا رساند؟ راستی که هیچ چیز مثل اولین روزها و ماه‌ها و سال‌ها و تجربه‌ها نمی‌شود... ای عشق بی سرانجام...ای عشق بی سرانجام... ما را کجا کشاندی... تا ناکجا کشاندی...


ماه

    نظر


قراری بود ناگذاشته,
که نگاه هایمان در روشنایی کامل ماه به هم گره بخورد,
با این همه فاصله.
من از این سر دنیا چشم های دور تو را توی ماه می دیدم و ماه, پاره های لبخند اندوهبارش را روی پنجره ی اتاق من می پاشید.

_دلم تنگ شده.


دیوونگی

    نظر

دیوانه شده‌ام. دارم حرف بالا می‌آورم، درحالی‌که چشم‌هام از خستگی می‌سوزند. من بیش از حد عاطفی و احساساتی بودم، و بیش از حد این احساسات را فرو خوردم. این حرف‌ها را شاید نیکی که سال‌ها تحملم کرد، بفهمد. یا تو که این همه وقت با منِ تودار لعنتی سر کردی. فکر می‌کنم خدا برای آدم‌هایی مثل من بهترین رفیق است. که همه چیز را خودش بهتر از هر کسی می‌داند. امشب رفتم فرهنگ، و باز یادم آمد که سهم من از آن مدرسه‌ی کوچک بالای شهر، حتی دوستی‌ای نیست که دوام آورده باشد، حتی معلمی‌ای که کش آمده باشد، حتی... . سهم من ادبیات یک ساله‌ایست  که توی بغلم بزرگ شد و عشقی که اشک و لبخندم را درآورد. سهم من عرفان و شاهنامه‌ای بود که شریفی یادم داد_شاید هم به یادم آورد_
سهم من مدال طلایی گمشده‌ای بود که گوشه‌ی کشو، درد را یادم آورد و بی اعتمادی‌ را_نسبت به آدم‌هایی که مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌دارند_ به چشم‌ها و لبهام تزریق کرد...

دارد خوابم می‌برد. خواب دارد می‌بردم. خواب داردم می...


وبلاگ خوب قدیمی

    نظر

شاید با دور شدن از آن وبلاگ خوب قدیمی‌م، شعر و نوشتن هم در من مرد. از آن وقتی که شور غزل و گند عشق را درآوردند و من که داشتم از پیچ و تاب اشک و دوست داشتن خفه می‌شدم، حالم از همه‌ی همه‌ی ژست‌ها و اداها به هم خورد. حالا یک نصیحت! از طرف آدمی که یک عمر با آنچه برای شما وسیله‌ی فیگور گرفتن است، زندگی کرده:
 لطفا گند هر چیزی را در نیاورید. اگر تازه نامزد کرده‌اید، گند‌ عکس های دونفره ی تان را در اینستاگرام در نیاورید. اگر تازه عاشق شده اید، با انتشار نوشته‌های تان حال حافظ و فروغ را بهم نزنید، اگر تازه دانشجوی ادبیات شده اید، فیگور سیگار و موی بلند و تئاتر و شب شعرها گولتان نزند. نگاهتان را گاهی به آسمان هم بیندازید. بگذارید همه‌ی چیزهایی که برای ما مقدس و اثیریست، همینجور زیبا و متعالی باقی بماند. حالت تهوع ما را با بی‌جنبگی‌هایتان برنیانگیزید، لطفا.
همین.


غم

    نظر

از قزوین که بر‌می‌گردیم، غش می‌کنیم روی تخت. داریم از خواب می‌میریم ولی مودم را روشن می‌کنیم و مشغول موبایل‌هایمان می‌شویم. مشغول کانال‌ها، تبلیغات، خبرها. چندین ساعت غرق می‌شویم در دنیای مجازی و خواب از یادمان می‌رود.
...
میان بحبوحه‌ی این حرف و حدیث‌ها، وسط تب و تاب بحث‌ها و راست و دروغ‌ها، وقتی که از تهمت‌ها و مغلطه‌ها دلم می‌گیرد، وقتی اخم و اندوه از انبوه بی فکری‌ها و بی بصیرتی‌ها میان ابروهایم گره می‌خورند، وقتی تقلای حقارت‌آمیز عده‌ای برای چنگ زدن به قدرت را می‌بینم و بوی گند تزویر و دورویی و ریا به مشامم می‌خورد و حالم را خراب می‌کند، وقتی صدای بی انصافی توی‌ گوشم می‌پیچد و پکرم می‌کند،

  به آن زن جوانی فکر می‌کنم که شبانه راهی خانه‌ی مهاجرین و انصار شد، تا برای کاندیدای مظلومش رأی جمع کند...
: (


کفر

    نظر

تو شبیه خدا بودی.
هر جا که رو می‌کردیم تو را می‌دیدیم. هر جا که می‌رفتیم صدای تو را می‌شنیدیم. نگاهت_مثل نگاه خدا_ نگران و مضطربمان می‌کرد.
نگاهت_مثل نگاه خدا_ آرامش می‌داد.
 قهر تو سایه‌ی اندوه و بغض و تاریکی بر سرمان می‌افکند و آشتی‌ت بوی بغل بغل گل سرخ توی هوا می‌پراکند. گوش‌مان با شنیدن اسمت تیز می‌شد و حواسمان پیش دوست داشتن تو بود. دوست داشتیم ساعت‌ها دراز بکشیدیم و به خنده‌های تو فکر کنیم. دوست داشتیم ساعت‌ها دست زیر چانه بگذاریم و به بوسه‌ای که از دور برایمان فرستاده بودی بیندیشیم. دوست داشتیم بارها با تو بمیریم و زنده شویم. می‌بینی؟ تو واقعا شبیه خدا بودی.
بعدها، وقتی مثنوی مولوی وسط زندگی‌مان کش آمد، فهمیدیم «عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/ عاقبت ما را بدان سر رهبر است» یعنی چه. می‌دانی؟ می‌خواهم بگویم تو واقعا شبیه خدا بودی و وقتی مولوی برایمان توضیح می‌داد که پیران طریقت تجلی صفات حقند، ما از همه بیشتر می‌فهمیدیم. وقتی می‌گفت پیر آیینه ست، ما از همه بیشتر درک می‌کردیم. می‌دانی؟ می‌خواهم بگویم بین ما و عرفان و خدا، تو همیشه جاری و ساری بودی و بوی پیرهن خوش رنگت همه‌ی روزهای سیاه و سفیدمان را پر کرده بود.
همین.