قاعده،بی قاعده !
هق هق، امان شاعری ام را بریده است
آهوی بی قرار سرودم رمیده است
مرغِ شکسته بالِ تمامِ ترانه هام
از خانه ی گرفته ی من، پر کشیده است
نقـّاش، روی بوم شقایق دل مرا
با رنگ سرخ ، با قلم غم کشیده است
آن بی خبر که دوش به دلداری ام نشست
آیا کمی شراب غمم را چشیده است؟
دیگر رمق نمانده برای دلم عزیـــــــــز
ازآن زمان که قافیه ام ته کشیده است
باید دوباره شعر جدیدی شروع کرد
باید تمام قاعده ها را زد و شکست
بعد نوشت : فقط ، امیدوارم قاعده ای را که به هم زدم ، فهمیده باشید .