نیمه شب دوش
کسی هست که تا به حال
چک چک قطره های بنفش نورانی شعر را
از سرانگشتان پیر حضرت حافظ
به تماشا نشسته باشد؟
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت : ای عاشق دیرینه ی من؟ خوابت هست؟
. . .
این غزل به جان خودت ، به جان خودش ، عاقبت من را هلاک می کند . ها ، لام ، الف ، کاف ...هلاک! می فهمی یعنی چه ؟
دلم می خواهد ، که تا آخرین روز عمرم فراموش کنم فلان غزل برای فلان پادشاه سروده شده . دلم می خواهد خود خود تو را بنشانم مقابلم و انگار کنم خواجه ی مهربان شیراز ،همه ی همه ی شعرهاش را ، برای چشم های مهربان تر تو گفته است .
بعد نوشت اول :
می گویم: من بیت بیت ، با تسبیح تو ذکر می گویم . کافرِ به این عابدی ، کجای عالم پیدا می شود ؟!
می گوید : بتِ به این مقدسی ، کجاتر؟!
بعد نوشت دوم:
می گویم: من از عکس چشم های قهوه ای تو، ذره ذره شراب نوش می کنم، روزه دار به این گناه کاری ، کجای عالم پیدا می شود؟!
می گوید قهوه ی به این شیرینی، کجاتر؟!
بعد نوشت سوم :
می گویم: من لحظه ی افطار ، روزه ام را با حسرت لعل های تو باز می کنم. دیوانه به این خلّاقی، کجای عالم پیدا می شود؟!
می گوید خرمای به این حاضرجوابی، کجاتر؟!