خسته ام به جان داغدیده ی این همه بغض !
به پروانه سوگند ، من خسته ام
از این خانه ، کاشانه ، تن ... خسته ام
دلم را رها کن به دست نسیم
من از پرده و پیرهن، خسته ام
من از حافظ و سعدی و مولوی
من از نرگس مست زن، خسته ام
من از خال و خط و نگاه نگار
من از آهوان ختن خسته ام
من از بلبل مست و جام شراب
من از سروناز و چمن خسته ام
فراهم بکن خنجر و تیغ را
معطل نکن دِ بّزن .... خسته ام...
دو سال است در این قفس مرده ام
بسوزان مرا ... از کفن خسته ام
زمین گیرم ای آسمانی ترین !
مرا از زمینت بکن خسته ام
جراغِ خاموش ، پنجره ی باز ، مانیتور روشن ، پهلوی کبود ، دنده ی دردناک ، و من خسته ای که برای اشک هایم دست می خواهم، نه دست مال .
این بار با این غزل به استقبال شهر تو می آیم . فقط ، جان عزیزت ! بیت آخر را هر شب بعد هر نماز من ، حتی با همین تسبیح من ، سی و سه بار تکرار کن .به همان پروانه ی بیت اول سوگند ، فراموشی بد چیزی ست !