رویا
روز آخر ، تو کمد همه ی بچه ها ، این شعر را به یادگار گذاشتم :
و من از آن آمدهی آسمانی پرسیدم :
تا کی تحملِ این همه؟ !
و او با من به زبانی شگفت سخن گفت:
همهی زخمها
شفا مییابند.
همهی آرزوها
برآورده میشوند
همهی رویاها
به راه خواهند آمد.
حالا دستم را گذاشته ام زیر چانه ام و خیره نگاه می کنم به نقطه ای که انتهایش نا پیداست.منتظرم ، منتظرم ببینم که کی این رویاهای بغض آور درد آلوده به راه خواهند آمد ...