سایه
هوس کردم ام عین قدیما قلم رنگی را فرو کنم تو لیوان آب .بعد به تماشای رقص رنگها بنشینم و هی زیر لب شعر "سایه ها"ی فروغ را زمزمه کنم . هی !
شب به روی جاده نمناک
سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که می لغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یگدیگر بنرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطرآگین
اشکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های ما ...
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
ز جدائی ها و از پیوستگی هاشان
جسم های خسته ما در رکود خویش
ندگی را شکل می بخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
«زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟»
«یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»
____________________________________
بعد نوشت : این بار چندم است که قلمم را به هوای نوشتن می گذارم رو کاغذ؟ تو بگو . خسته شدم.خسته شدم از این هم اشتیاق به نوشتن که از زنگ مشاوره دارد تو همه ی همه ی تن و سر و صورتم شعله می کشد و اما ، مجالی نیست . یاد یکی از شعر های خودم افتادم که توش "مجال"داشت . یادم نمی آید چه بود و کجا بود . فقط مجالش را به یاد دارم . بی خیال ، خسته ام . خسته به اندازه ی صدای دکلمه ی لطیف عاشقانه ای که دارم گوش می دهم . بیا دوباره ، بیا دوباره نازنین ! و در کام من قطره قطره عصاره ی معطر خواب را بچکان . قطره اش تلخ نباشد لطفا . شیرین باشد . قد خنده های خودت .