
قلبت که ميزند، سر من درد ميکند
اين روزها سراسر من درد ميکند
قلبت که ... نيمهي چپ من تير ميکشد
تب کرده، نيم ديگر من درد ميکند
تحريک ميکند عصب چشمهام را
چشمي که در برابر من درد ميکند
شايد تو وصلهي تن من نيستي، چقدر
جاي تو روي پيکر من درد ميکند
هي سعي ميکنم که تو را کيميا کنم
هي دستهاي مسگر من درد ميکند
دير است پس چرا متولد نميشوي؟!
شعر تو روي دفتر من درد ميکند
زنده يادنجمه زارع(اين شاعرش بودا! فکر کنم اين خانومه هم از تو قشنگ تر شعر مي گفته!)