آن قــدر کــه انگــار نــه انگــار،
بــا آينــه، آراستــه ام دور و بــرم را . . .
پ.ن: البت اين در مورد روشنگره ک شاگرداش يکي يکي دارن ميرن
چ با حال...
اولش فک کردم واسه خودته...
خانوم گرامي زنگ زدن امروز براي چهارشنبه دعوتمون فرمودن!
چه قدر اين زن فهيمه...! واقعنا...
خب مياي بريم ديگه؟
آخي هو....
وبلاگ تو هم داره قاطي وبلاگ فرهنگيا ميشه!
از اين به بعد وقتي بيام اينجا مثل وبلاگ فلفل، نظراي عطيه و سنا و نجمه و اينا رو مي بينم!
اوخي...
تو رو خدا حافظه اش رو نگاه کن!
من عطيه رو يادمه! تو يادت نيست؟!!!
يعني از اون معلماااا مي شي که شش ماه بعد از سال هم هنوز اسم هيچکيو نمي دونه...
من که آخرش گفتم! دل تو که برام تنگ نميشه! مي دونم دلت براي من تنگ نميشه! مي شناسمت!
آره حامده رو يادمه هو.... اون دختره ياسي رو هم يادمه... سکوت کن... يه سري چيز ديگه رو هم يادمه که اصلا نمي خوام بشنومش!
ويروس هري پاتر رو هم يادمه... تلفن زدن به ليلا رو هم يادمه!
هدي من 16 سالم شد... کي باورش ميشه واقعا؟